ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

605

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

وحشت كتبوقا و كشته شدن علم الدين سنجر الشجاعى علم الدين سنجر الشجاعى در دستگاه الملك الناصر محمد بن قلاون موقعيتى نيك داشت و در زمرهء خواص او قرار گرفت . علم الدين الملك الناصر را اشارت كرد كه جماعتى از امرا را در بند كشد . اين اقدام از كتبوقا مخفى مانده بود . علم الدين با موكب خود در ميدان قلعه بود كه كتبوقا از اين امر خبر يافت . اميران نيز سواره در خدمت او بودند . همگان به وحشت افتادند و در كار علم الدين و الملك الناصر شك كردند . سپس يكى از مماليك علم الدين نزد كتبوقا آمد و شمشير كشيد كه او را بكشد ولى به دست مماليك او به قتل رسيد . آن روز كتبوقا و ديگر امرا به قلعه نزد الملك الناصر نرفتند و بيبرس چاشنيگير را گرفتند و به اسكندريه فرستادند و در لشكر ندا دردادند . چون گرد آمدند قلعه را محاصره كردند . سلطان اميرى نزد آنها فرستاد تا به گفتگو پردازد . گفتند به شرطى از محاصرهء قلعه دست بر خواهند داشت كه علم الدين سنجر الشجاعى را به دست ايشان دهد . سلطان از اين كار امتناع كرد . اميران هفت روز محاصره را ادامه دادند و جنگ ميان دو طرف سخت شد . كسانى كه در قلعه باقى مانده بودند نزد كتبوقا گريختند و علم الدين براى دفع ايشان بيرون آمد ولى كارش به جايى نرسيد و نزد سلطان بازگرديد . سلطان سخت بر جان خود مىترسيد . علم الدين درخواست كرد كه اجازه دهند به زندان برود . در همان حال كه به زندانش مىبردند چند تن از مماليك به او حمله كردند و كشتندش . اين خبر به كتبوقا و يارانش رسيد . آن خيالات از سرشان برفت . سپس براى سلطان امان خواستند ، امانشان داد . او را سوگند دادند . سوگند خورد . مهاجمان به قلعه درآمدند . كتبوقا باب عطا بگشود و مردم را عطا داد . از مماليك [ برجى ] آن كسان را كه با علم الدين رابطه داشته بودند و شمارشان به نهصد تن مىرسيد از منازلشان دور كرد . در آغاز محرم سال 694 اين مماليك شبى را ميعاد نهادند و همه بر اسب نشستند و به زندانها حمله آوردند و آن گروه را كه در زندانها بودند آزاد كردند و خانه‌هاى امرا را غارت كردند ولى پيش از آنكه به همهء مقاصد خود برسند صبح بردميد . حاجب بها در جمعى از لشكريان را به سركوبيشان فرستاد و شورش را فروخوابانيد . جماعت مماليك برجى پراكنده شدند . بسيارى از ايشان دستگير شدند و به شكنجه كشيده شدند . بعضى را كشتند ، بعضى را زدند و بعضى را تبعيد كردند . سلطان ، عز الدين آيبك الافرم را از حبس برهانيد و او را به مقامى كه داشت يعنى امير جاندار بازگردانيد . امير افرم در همان نزديكى بمرد . پس از اين حوادث بنيان فرمانروايى سلطان استوار شد . نايب السلطنهء او كتبوقا بود كه زمام كارهايش را به دست داشت و بر او تحكم مىكرد . ما بقى اين وقايع را ان شاء اللّه خواهيم آورد . و اللّه تعالى ولى التوفيق .